جلوی قانون
پنجشنبه یکم مهر ۱۳۸۹ ساعت 16:7 | نوشته ‌شده به دست محمد رجب‌پور | ( )

فرانتز کافکا

جلوی قانون

نويسنده: فرانتز كافكا

مترجم: محمد رجب پور

 

جلوی قانون يك نگهبان قرار داره. مردي روستايي به طرفش مي آد و اجازه ورود به قانون رو مي خواد. اما نگهبان ميگه كه فعلاً نمي تونه بهش اذن دخول بده. مرد كمي فكر مي كنه و مي پرسه بعداً مي ذارن داخل بشه يا نه. نگهبان ميگه: ‹‹ امكان داره ، ولي نه الآن ››. در اين لحظه هم دروازه منتهي به قانون مثل هميشه بازه. نگهبان يه كم كنار ميره و مرد خم ميشه تا از ميون دروازه ، داخل اونو ببينه. نگهبان متوجه موضوع مي شه و مي خنده و ميگه: ‹‹ اگه اين قد دلتو برده برو و كاري به امر و نهي من نداشته باش. اما بدون درسته كه من زورم زياده ولي دل رحم ترين نگهبونم. از اين اتاق به اتاق ديگه ، يه نگهبان واستاده و يكي از يكي پرزورتر و وحشتناك تره. من نمي تونم حتي يه نگاه سوميشونو تاب بيارم ، چه برسه به اون آخريها ››. مرد روستايي كه توقع همچين مشكلاتي رو نداشته بود ، با خودش فكر ميكنه كه قانون بايد هميشه در دسترس همه باشه. اما همين كه به نگهبان دقيق ميشه و پالتوي خزي و دماغ بزرگ و نوك تيز و ريش سياه بلند و باريك تارتاريش رو ورانداز مي كنه ، تصميم مي گيره بهتره صبر كنه تا اجازه ورود رو بهش بدن. نگهبان يه چارپايه بهش مي ده و مي ذاره يه كم اون طرف تر جلوي دروازه بشينه. همون جا ، روزها و سال ها ميشينه. به هر دري مي زنه تا بتونه داخل بشه ، اما فقط نگهبانو با التماس و خواهش هاش كلافه ميكنه. نگهبان اغلب اوقات ازش سؤالات كوتاهي ميكنه و از دهاتشون و خيلي چيزاي ديگه مي پرسه ، اما اين سؤال ها مثل سؤال هايي كه انسان هاي بزرگ مي پرسن بي طرفانه و غير مغرضانه است و آخرش يه بار ديگه نگهبان ميگه كه هنوز نمي تونه بذاره بره داخل. مرد روستايي كه خودشو با چيزاي زيادي براي سفر در پيش رو مجهز كرده ، هر چيزي كه داره رو بي خيال از قيمتش به نگهبان ميده تا اونو قانع كنه. نگهبان هم از گرفتن اونها دريغ نمي كنه و هر وقت چيزي ميگيره بهش ميگه : ‹‹ اينو مي گيرم فقط محض اينكه فكر نكني موفق به هيچ كاري نشدي ››. اين همه سال صبح و شب ، مرد فقط اين نگهبانو مي بينه و بقيه نگهبونا رو از ياد مي بره. با خودش خيال مي كنه كه تنها مانع ورودش به قانون همين نگهبانه. سال هاي اول بي هيچ واهمه اي بلند بلند به بخت و اقبالش لعنت مي فرسته ، اما همچين كه پيرتر ميشه ، داد و هوارش تبديل به من من ميشه. كارهاي مسخره و بچه گونه اي هم ازش سر مي زنه ، مثلاً از اونجا كه سال ها به نگهبان زل زده و تموم كك هاي توي يخه اش رو مي شناسه ، به كك ها التماس مي كنه تا مگه اونها نگهبانو راضي كنن. آخرش چشاش كم سو ميشن و نمي دونه كه چيزاي دور و برش تاريك تر شدن يا چشاش دارن گولش مي زنن. اما حالا توي تاريكي نوري مي بينه كه با فروغ هر چه تمام تر از دروازه قانون بيرون مي زنه. حالا ديگه فرصت چندوني براي زندگي كردن براش باقي نمونده. قبل از مرگش تمام تجربيات اين همه سال رو كه توي سرش مي چرخن توي يه سؤال جمع مي كنه ، سؤالي كه هنوز از نگهبان نپرسيده. از اونجا كه نمي تونه بدن خشك و رنجورشو تكون بده ، با دست به نگهبان اشاره مي كنه و اونو به طرف خودش مي خونه. نگهبان بايد خيلي خم بشه ، چرا كه گذر عمر همه چيزو به زيان مرد روستايي تغيير داده. نگهبان مي پرسه: ‹‹ چي ديگه مي خواي بدوني؟ هيچ وقت دست از سر كچلم برنمي داري ››. مرد ميگه: ‹‹ همه آدما به دنبال قانونن. پس چرا تو اين همه سال هيچ كس جز من تقاضاي ورود نكرده ››؟ نگهبان مي بينه كه مرد داره مي ميره و به خاطر اين كه گوشاي سنگينش بشنون بلند داد مي زنه: ‹‹ هيچ كس ديگه اي نمي تونه از اينجا داخل بشه ، آخه اين دروازه براي تو مشخص شده بود. من حالا مي خوام اونو ببندم ››.

 

متن انگلیسی داستان

دانشنامه ویکیپیدیا درباره کافکا



 
دیگر موارد